فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

496

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

السُّلْمَى - مؤنث ( الأَسْلَم ) است . السَّلَمَة - ( ن ) : واحد ( السَّلَم ) است . السَّلِمَة - ج سِلَام : سنگ . السَّلْمُون - ( ح ) : گونه اى ماهى از تيره ى سلمونيهاست كه در آبهاى شيرين و شور زندگى مىكند . السَّلْوَى - [ سلو ] : آنچه كه باعث تسلَّى خاطر و سرگرمى باشد ، عسل ، - ( ح ) : نام پرنده ايست معروف به ( السُّمَانِي ) : بلدرچين . السَّلْوَاة - ( ح ) : واحد ( السَّلوى ) است . السُّلْوَان - [ سلو ] : مص ، مترادف ( السُّلْوَانَة ) است . السُّلْوَانَة - [ سلو ] : مهره ايست كه براى دفع چشم زخم گيرند . السَّلْوَانَة - [ سلو ] : مترادف ( السُّلْوَانَة ) است . السَّلُوب - ج سُلُب و سَلَائِب : « امرأة أو ناقةٌ سَلُوبٌ » : زن يا ماده شترى كه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد . السُّلْوَة - [ سلو ] : مترادف ( السَّلْوَة ) است . السَّلْوَة - فراموشى ، خوشى و فراخ زندگى ؛ « فلانٌ فى سَلْوَةٍ من العَيْشِ » : فلانى در فراخ زندگى است . السِّلَّوْر - ( ح ) : گونه اى ماهي بدون پولك است از تيره سِلَّورها . اين واژه يونانى است . السَّلُوقِيّ - من الكلاب : گونه اى از سگهاي شكارى است كه از بهترين و سبكترين سگهاست . السَّلُوقِيَّة - مؤنث ( السَّلُوقِيّ ) است ، جاى ناخداى كشتى كه در آن نشيند ، - مِن الدُّرُوع : نام زره هائى است منسوب به دهكده اى در يمن كه نام آن ( سَلُوق ) است . السُّلُوك - تصرف ، سيرت ، رفتار ؛ « عِلْمُ السُّلُوكِ » : دانش شناخت نَفْس است كه به آن علم اخلاق يا علم تصوّف گويند ؛ « عِلْمُ السُّلوكِ » : در زبان متداول به معناى خوشرفتارى در آميزش با مردم و معاشرت نيكو مىباشد . السِّلُّولُوز - ( ك ) : ماده ى اوليه در تركيب تخته و الياف پنبه و كتان است كه آن را در ساختن كاغذ و ابريشم مصنوعي و مواد انفجارى به كار مىبرند . سَلِيَ - - سُلِيّاً [ سلو ] الشيءَ و عنه : آن چيز را فراموش كرد ، از آن بى خيال شد ، زندگى او خوش و فراخ شد و او را از ياد برد يا از وى دورى گزيد . سَلِيَ - - سَلًى [ سلي ] تِ الشاةُ : پوست بچه كه در شكم گوسفند بود پاره شد . السَّلِيب - آنكه خرد يا مال خود را از دست داده باشد ، - ج سَلْبى ؛ « امْرَأَةٌ او نَاقَةٌ سَلِيبٌ » : زن يا ماده شترى كه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد ، - ج سُلُب و سَلَائِب ؛ « شَجَرَةٌ سَلِيبٌ » : درخت بى شاخ و برگ . السِّلِّيح - رسول ، پيامبر ، فرستاده . اين واژه سريانى است . السَّلِيخ - مترادف ( المَسْلُوخ ) است به معناى چيزى كه پوست آن كنده شده باشد . و در زبان متداول بر زمين بى درخت اطلاق مىشود . السَّلِيخَة - فرزند يا بچه ، روغن ميوه ى درخت بَان ، - من شَجَرِ الرِّمْثِ و نحوِه : درختان خشكيدهء چراگاه و مانند آن كه قابل چرا نباشند ، و در زبان متداول بر قطعه زمينى كه در آن درخت و گياه نباشد اطلاق مىشود . السَّلِيط - آنكه منطقى فصيح و پر توان داشته باشد . اين واژه براى مرد ستايش است و براى زن نكوهش ، هر چيز آهنى و سفت ، سخت ، روغن زيتون خوب ، هر چكيده اى روغنى كه از دانه‌ها گرفته شود ؛ « رجُلٌ سَلِيطٌ » : مرد زبان دراز و ناسزاگو ؛ « لِسَانٌ طوِيل » : زبان دراز . السَّلِيطَة - « امرأَةٌ سَليطةٌ » : زن بد زبان و آشوبگر . السَّلِيق - ج سُلْق : آنچه كه از درختان ريز بر زمين افتد ، آنچه از عسل كه زنبور عسل دركند و سازد ؛ « سَلِيقُ الطرِيق » : كناره ى راه . السَّلِيقَة - ج سَلَائِق : طبيعت ، سرشت ، خوى ، سبزيهاى پخته شده . السَّلِيقِيَّة - نسبت به ( السلِيقَة ) است ؛ « فلانٌ يَتكَلَّمُ بِالسَّلِيقِيَّة » : فلانى با طبع خود و روش نيكوئى بى آنكه آموزش يافته باشد سخن مىگويد . السَّلِيل - [ سلّ ] : فرزند پسر ؛ « هو سَلِيلُ الأَكارِم » : او زاده ى بزرگان است ، مي خالص ، نخاع يا مغز ، كوهان شتر ، آبراهه ى دره ، شمشير كشيده و مانند آن . السَّلِيلَة - [ سلّ ] : دختر ، گوشت فيله ى پشت ، - ( ح ) : ماهي دراز . السِّلِّيلُويِيد - ( ك ) : مادّه ى ساخته شد از تركيبات كافور و پنبه ى قابل اشتعال . اين ماده سفت و سخت و روشن است و در ساختن شانه‌ها و جز آنها به كار مىرود . اين واژه لاتين است . السَّلِيم - ج سُلَمَاء : آنكه از بيمارى و آفتها سلامت باشد ؛ « فلانٌ سَلِيمُ القَلْبِ و سَليمُ النِّيَّة » : فلانى خوش قلب و پاك سرشت است ، - ج سَلْمَى : مرد زخمى كه مشرف بر هلاك و نابودى باشد ، مارگزيده . السُّلَيْمانِيّ - زهرى است كه ماده ى اصلي آن جيوه است . سُلَيْمى - « طَوَتْهم سُلَيمَى » : آن گروه مردند و زمين آنها را بدرون خود كشيد . السِّلِينُوس - ( ن ) : بوته گلى است از تيره ى قرنفليها و به گونه‌هاى متنوع . اصل اين گياه از اروپا و آسيا است و بعضى انواع آن در باغچه‌ها كشت مىشود . سَمَّ - - سَمّاً ه : به او زهر نوشانيد ، - الطَّعَامَ : غذا را زهرآگين كرد ، - الشيءَ : آن چيز را درست كرد ، - بينهما : ميان آن دو را آشتى داد ، - القارُورَةَ : سر شيشه را بست ، - الأَمْرَ : آن كار را آزمود و در آن نگريست ، - الشيْءُ : آن چيز همه فراگير شد و به خواص نيز رسيد ، - النِّعْمَةَ اليه : آن نعمت را به وى اختصاص داد ، - ه